بوستانی بود، گلی بود، دلبری، نازکدلی

شهسوار عاشق آوازه خوان و سنبلی

 

شمع بود و چهره ی زیبای ساقی در قدح

جمله بودند از مطیعان سرای مقبلی

 

محفلی بود اندرآن میخانه از عارف پی آن

گلعذاران و سبویی و دل پر مشکلی

 

گفتم :”ای عارف، چرا دردم ندارد چاره ای ؟”

گفت :” باید طی کنی! عاقل ندارد همدلی “

 

گفتم :” ای عارف! مرا از جمله هشیاران مخوان “

گفت :” خامش! تو همان دیوانه ی صاحبدلی “

 

گفتم :” ای عارف! کجا این بحر آرامش کند؟”

گفت :” آرامش چه خواهی چون نداری ساحلی؟”

 

گفتم :” ای عارف! مرا پندی بده در این جهان “

گفت:” دنیا کاروان ست مردمانش راحلی !”

 

 

_ پی نوشت اول:

شهسوار_عاشق: استعاره از بلبل

قدح: جام می 

گلعذاران: زیبارویان

سرای مقبل: درگاه یزدان

طی کردن: گذراندن مراحل عرفان (مراد،عارف گونه شدن و رها ساختن هر آنچه مربوط به این جهان فانی ست )

خامش: خاموش

ساحل: استعاره از آرامشگاه

راحل: مسافر 

 

 

_ پی نوشت دوم:

انسان بیقرار نیز همچون دریای متلاطم که با رها ساختن موج های بیقرار به ساحل آرام، به آرامش می رسد، به ساحلی نیاز دارد تا به سکون، سکوت و آرامش برس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *